شمس الدين محمد بن محمود الشهرزوري ( مترجم : تبريزى )
267
نزهة الأرواح وروضة الأفراح ( تاريخ الحكماء قبل ظهور الإسلام وبعده ) ( فارسى )
و از اضطراب و شورش اهل « 4 » پرسيد . قصهء پدر او را به او گفتند ، به سرعت تمام خود را به پدر خود رساند ، ديد پدر خود را كه مشرف به رفتن است ، و مادر خود را ديد كه فاوسانياس اسير كرده است ، او را در دست دارد . پس قصد زدن او كرد به شمشير و ترسيد كه مبادا شمشير به مادر رسد . مادرش گفت : بكش اين را ، و ازين كه شمشير به من رسد انديشه مكن . اسكندر شمشير « 5 » انداخت و فاوسانياس را مجروح ساخت و بر زمين افتاد . او را همان جا گذاشته پيش پدر دويد ، و هنوز رمقى ازو باقى بود . گفت : اى پادشاه برخيز ، و شمشير بگير ، و دشمن خود را بكش ، و به دست خود كينهء خود را بكش « 6 » . فيلفس برخاست و فاوسانياس را كشت و خود هم از عقب او روان شد . پس اسكندر او را دفن كرد ، و خود پادشاه شد و بر جاى پدر نشست . 32 ، 3 - و فيلفس همه سال از تخمهاى طلا كه به شكل تخم مرغ ساخته بودند عددى معين به داراى بن دارا بر سبيل خراج مىفرستاد ، و به اين وسيله خود را از شر او نگاه مىداشت . 32 ، 4 - او پسر خود را به ارسطاطاليس سپرده بود ، و وصيت نموده به تعليم و تاديب او ، و ارسطو به مقتضاى وصيت او اسكندر را تعليم و ادب آموخت ، و دانا گردانيد . و او پسرى بود صاحب همت و زيركى و عقل و نفس شريف . 32 ، 5 - چون فيلفس را وفات نزديك شد ، اسكندر را حاضر ساخت ، و تجديد بيعت نمود از براى او ، و تاج پادشاهيت بر سر او نهادند ، و بر تخت نشاند . حكم فرمود تا سرداران و لشكريان برو داخل شده ، تهنيت و رسوم تعظيم پادشاهان نسبت به او به جا آوردند . بعد از آن ارسطاطاليس را طلبيد و ازو التماس نمود كه [ 73 - الف ] همگى با
--> ( 4 ) - د : اهل بيت . ( 5 ) - د : شمشيرى . ( 6 ) - د : بكش .